...
به قطـار زندگـی ما دیگـه مشکل برسیـم
اگـر هـم سـوت بکشـه مـا دیگـه خوابیـم
مگـه نـه؟

تبلیغات به قطـار زندگـی ما دیگـه مشکل برسیـم
اگـر هـم سـوت بکشـه مـا دیگـه خوابیـم
مگـه نـه؟

... دو کشتی جنگی ماموریت یافته بودند برای آموزش نظامی به مدت چند روز در هوایی طوفانی مانور بدهند. من در کشتی فرماندهی خدمت میکردم و با نزدیک شدن شب در عرشه کشتی نگهبانی میدادم. هوای مهآلود، سبب شده بود که دید کمی داشته باشیم. در نتیجه ناخدا نیز در عرشه ایستاده بود تا همه فعالیتها را زیر نظر داشته باشد. پاسی از شب نگذشته بود که دیدهبان روی عرشه کشتی گزارش داد: نوری در سمت راست جلوی کشتی به چشم میخورد.
ناخدا فریاد زد: آیا نور ثابت است یا بطرف عقب حرکت میکند؟ دیدهبان جواب داد: ثابت است. که به این مفهوم بود که در مسیری هستیم که بهم تصادم خواهیم کرد. ناخدا به مامور ارسال علائم گفت: به آن کشتی علامت بده که رو در روی هم هستیم. توصیه میکنم 20 درجه تغییر مسیر بدهید. جواب علامت این بود که: شما باید 20 درجه تغییر مسیر بدهید. ناخدا گفت: علامت بده که من ناخدا هستم و آنها باید 20 درجه تغییر مسیر بدهند. پاسخ آمد: من مهناوی دوم ( درجهایی پایینتر از ناخدا ) هستم و بهتر است شما 20 درجه تغییر مسیر بدهید. در این هنگام که ناخدا به خشم آمده بود تفی به زمین انداخت و گفت: علامت بده که از یک کشتی جنگی علامت فرستاده میشود. باید 20 درجه تغییر مسیر بدهید. پاسخ آمد: من فانوس دریایی هستم ... و ما تغییر مسیر دادیم.
اصل و اصول مانند فانوس دریاییاند. تکون نمیخورنند. نمیتونیم اونها رو بشکونیم. برای شکستن اونها باید خودمون رو بشکونیم. همه اون 190 صفحه کتاب " هفت عادت مردمان موثر* " یکطرف و این داستانی رو که بالاتر نوشتم یکطرف. کتاب هفت عادت مردمان موثر یکی دیگه از کتابهایی بود که شما بهم معرفی کرده بودین و توی این مدت خوندم. کتاب خوبیه که خوندنش خالی از لطف نیست. داستان کوتاه بالا نشون میده خیلی وقتها آدم تا لحظه آخر داره اشتباه میکنه و توی اشتباه خودش هم مصّره، خیلیهامون این شانس رو داریم که حداقل در آخرین مرحله پی به اشتباه خودمون ببریم و خیلیهامون هم اینقدر خودخواه و مغرور هستیم و اینقدر سرمون رو میکنیم زیر برف که ... دارم همه سعیم رو میکنم که توی هیچ کار و هیچ موقعیتی به فانوس دریایی برخورد نکنم ولو اینکه یه کشتی جنگی باشم.
" راز سایه " نوشته دبی فورد رو هم نصفه نیمه خوندم. دقیقاً مثل کتاب " نیمه تاریک وجود " نتونست جذبم کنه و اصلاً ازش خوشم نیومد. بعید بدونم دیگه سراغ کتابهای دبی فورد برم.
* هفت عادت مردمان موثر / چاپ هجدهم / نشر پیکان / نوشته استفان کاوی ترجمه گیتی خوشدل / 190 صفحه / 2400 تومان
توی چند روز قبل، یکدفعه احساساتم پروانهایی شد و چند تا پست عاشقونه گذاشتم و امروز بعد از فروکش کردن ورقلمبیدهگیهای احساسات و طبع شعرم، بد ندیدم دوباره از روزمرگیهام بنویسم. زیاد هم که عاشقونه بنویسم شماها نسبت بهم حساس و ظنین میشید و اونوقت خر بیار و باقالی بار کن. بهرحال توی بعضی روزها یه حس و حالی میاد سراغ آدم که آدم دوست داره چند تا شعر از سهراب سپهری کپی پست کنه توی وبلاگش. یه موقع از یه عکس در چوبی خوشش میاد. یه وقتهایی آدم ک...خُل میشه و یه نامه خیالی برای شازده کوچولو مینویسه و دلش میخواد توی عالم خیال پاشه راه بیوفته بره پاریس و برج ایفل و موزه لوور و شانزهلیزه رو از نزدیک ببینه که خب البته بعضی از خوانندهها، میان و کامنت میذارند بجای این ولگردی، پولش رو صرف امور خیر کنم! و خب یه وقتی هم یهویی آب و هوا عوض میشه و آدم دلش میخواد از خشتک و شلوار پارهاش برای خلقالله بنویسه. خوبی وبلاگ به اینه که حد و حصر نداره و خوبی آدمیزاد هم به اینه که قدرت تخیل داره و ذهنش میتونه بال و پر باز کنه و به گذشته و آینده سفر کنه و این یکی از اون چیزهایی که ما رو از حیوونات متمایز میکنه.
یکی دو ماهی است که دیگه روزنامه نمیخونم. آهان یادم اومد. نخوندنم برمیگرده به آخرین روزی که روزنامه شرق رو بستند و ریدهمان کردند به حال و احوالاتمان. وقتی شرق رو بستند پنداری این دل صاحب مُرده ما رو ریشریش کردند. همچین دلم گرفت که دیگه تصمیم گرفتم هیچ روزنامهایی نخونم چون نه این روزنامهها که چاپ میشن، روزنامه هستند و نه اون سر دنیا روزنامه فارسی گیر میاد که آدم بخونه. ( اینی که میخواهم برم اون سر دنیا یا نه، دیگه بخودم مربوطه. بعضی از دوستان هم دوباره جوگیر نشن بردارند در رابطه با رفتن و اومدن من مرثیهسرایی کنند. اون دفعه بهشون چیزی نگفتم، اینبار لنگشون رو از وسط جر میدمها! ) آره روزنامه خوندن رو بستم و گذاشتم لب طاقچه. فکر کنم اینجوری بهتر باشه. هم آخر ماه پنج هزار تومن پسانداز کردم! و هم روح و روانم آسودهتر بوده. گور بابای انگلیس و فرانسه و آمریکا ( هر چند آمریکا نه. آمریکا رو دوست دارم! ) و هر چی دولت متخاصم و متجاوزه. ما نه سر پیازیم و نه ته پیاز.
با لباس جین، خیلی حال میکنم. اگه جماعت بهم نمیخندیدند عروسی هم با لباس جین میرفتم. شلوار و پیرهن و کاپشن جین هم دارم. حالا نه اینکه فکر کنید عینهو آقا جواداینا تیپ میزنم و همه اینها رو با هم میپوشم و سر تا پا آبی میشم. نه بابا تیپ میزنم، عینهو الویس پریسلی. خدا وکیلی بچه خوشپوش و با سلیقهایی هستم. ( اونا که دیدند یه زری بزنند دیگه همینجوری لال نشستین ). لباس جین وقتی تن آدم باشه و آدم کهنه شدنش رو ببینه خیلی بیشتر فاز میده تا وقتی سنگ شورش رو میخری. یه شلوار دارم که دو سه سالیه انگاری تنم دوخته شده! فکر کنم توی این چند سال همه من رو با این شلوار دیدند. خیلی دوستش دارم. الان دیگه دقیقاً وسطِ خشتکش نخنما شده و امروز فرداست که وسط خیابون پاره بشه و دست ما که چه عرض کنم باسن ما رو بذاره توی پوست گردو! هر موقع میرم توالت و اون پوسیدگی رو میبینم ماتم میگیرم. هر چند آدم چیزی رو که دوست داشته باشه حتی پاره پوره و نخنما شدهاش رو هم دوست داره. اصلاً یه سری چیزها وقتی پاره میشه، ارج و قرب و قیمت و بهاءش هم بیشتر میشه!
دیروز توی توالت بعد از اینکه شلوارم رو تا نصفه کشیده بودم پایین و چشمم به چیزم! و پوسیدگی وسط خشتکم افتاد و دلم کلی برای شلوار نخ نما شدهام سوخت، به یه چیز مهمی پی بردم. بعد از اینکه نشستم و گلاب به روتون دفع ادرار کردم پیش خودم گفتم چقدر خوب بود گنجایش و ظرفیت بعضی از ما آدمها همانند مثانه بود.
نمیدونم از کجا شروع کنم. یه وقتهایی حرف زدن خیلی سخت میشه. اینجور مواقع باید از آب و هوا بگی. مثل اون فیلمهای سینمایی سیاه و سفیدِ قدیمی. مثلاً باید بگیم، امروز هوا خیلی گرمه. هر چند روزهای گرم هم داره داستانش به سر میاد و باید خودمون رو برای فصل عاشقونه پاییز آماده کنیم. هر چند خیلی وقته که برگهای درختان زرد شده ولی خب این زردی رو نباید بندازیم به گردن پاییز. خزونی که وسط چهله تابستون انجام میشه، مسببش نمی تونه پاییز باشه. فکر کنم حالا دیگه سر صحبت باز شده و میتونیم راحت با هم درد دل کنیم. آره حال ما خوبه ولی تو باور نکن.
تو فکر کن کسی اومده پیشم و نمیتونم صحبت کنم. تو فکر کن توی این سیاره کسی هست. ولی واقعاً، فکر میکنی اینجا کسی هست؟! سالها که نه، قرنهاست، سکوت، تنها رفیق این سرزمین بوده. سالهاست، اونوقت تو میگی اینجا کسی هست؟! تار عنکبوتِ کنج دیوار نشون از این سکوت و تنهایی نداره؟! نمی بینی؟! مهم نیست کسی پیشم هست یا نه. برام مهم اینه که تو چی فکر میکنی. تو ... تنها تو!
این آدمها که مثل مور و ملخ، دور تا دورم رو پُر کردند، خیلی وقته که دیگه بود و نبودشون برام خیلی مهم نیست. خودخواهی نیست، ولی چون صادق هستم و راستگو، با شهامت میگم که برام مهم نیستند. مهم اون آدمهایی هستند که دوستشون دارم. مهم اون آدمهایی هستند که دوستم دارند. دوستشون دارم. دوستشون دارم. دوستم دارند. دوستم دارند. این دوست داشتنها کم چیزی نیست توی این برهوت معرفت. آدم خیلی وقتها دوست نداره واقعیت رو بشنوه. آدم خیلی وقتها دوست داره واقعیت رو بشنوه. این رو باید از کجا فهمید؟! کجای این قصه دروغ بود؟! کجای این واقعیت یه رویا بود؟! کجای این رویا یه واقعیت بود؟! رویاست یا واقعیت؟! این رو دیگه باید خود آدمها مشخص کنند. اینکه این قصهی بدون " یکی بود یکی نبود " یه رویا بمونه یا بیاد توی قالب واقعیت، دست خود آدمهاست. قبول داری دست خود آدمهاست؟!
آدمیزاد دوست داره یه سری چیزها رو بارها و بارها بشنوه. مثلاً ... چی بگم؟! الان دیگه هیچی یادم نمیاد. آهان مثلاً، اینکه آدم از زبون کسی بشنوه، که دوستش داره. آره این خیلی لذتبخشه. دوسِت دارم. دوسِت دارم. دوسِت دارم. میدونی من از تو نمیترسم. تو ترس نداری. تو کوچیک نیستی که ازت بترسم. بزرگی. به بزرگی ... نمیدونم بگم به بزرگی کجا ولی این رو میدونم که بزرگی. این رو مطمئن هستم. من سالهاست که دیگه نمیترسم. آدم که ترس نداره. آدمیّتِ فراموش شده ترس داره! آدمیّتی که دیگه تو وجود خیلی از آدمهای این سرزمین نیست. باید از اون آدمهایی ترسید که آدم نیستند. اونهایی که کوچیک هستند. گـُه هستند. باید از اونهایی ترسید که سالهاست با آدمیّت قهر کردند. قهر چیه، اصلاً نتونستند این واژه رو مزمزه کنند.
بعضی وقتها آدمها چه بیرحم میشن. نه، منظورم آدمها نبود. بعضی وقتها جملهها چه بیرحم میشن. به بیرحمییه ... به بیرحمی هیتلر. به بیرحمی جنگ جهانی اول و دوم. به بیرحمی یه قاره. به بیرحمی یه کشور. به بلندا و درازای اینجا تا ... از اینجا تا کجا بگم؟! از اینجا تا مثلاً فرانسه. آره فرانسه، گزینه خوبیه چون همیشه دوست داشتم یه روزی برم فرانسه. برم و پاریس رو ببینم. آره میگفتم به بلندا و درازای میدون آزادی تا برج ایفل. از اینجا تا موزه لوور. راستی، موزه لوور باید جای خیلی قشنگی باشه، مگه نه؟! برج ایفل باید یه دستساخته بشری فوقالعاده باشه، مگه نه؟! پاریس، ایفل، لوور، سواحل جنوب فرانسه، ژنرال دوگل، ژاک شیراک، ژاندارک، ناپلئون، بینوایان، کوزت، خانواده تناردیه، ویکتور هوگو، مارسی، اون سرزمین قشنگ و جادویی. توی این موقع سال یه سفر تک نفره چقدر میتونه خاطره انگیز باشه. چقدر میتونه لذتبخش باشه. میدونی، میخواهم اینبار با یاد تو سفر کنم. یه کوله پشتی که پر از عطر تن تو رو داره رو بردارم و برم اون دوردورا. برم بالای برج ایفل و از اونجا برات عکس بندازم. برم شانزهلیزه. روی اون سنگفرشها یه بـِربـری تلخ مزه بخودم بزنم، شایدم هایر انرژی زدم، دیویدُف رو هم دوست دارم هر چند اونجا دیگه مرکز این چیزهاست و آدم میتونه لابهلای این بوهای مسحور کننده گم بشه. گم بشه و پیدا بشه. گم بشه و پیدا بشه. آره میگفتم یه ادکلن خوشبوی خنک با تهمزه تلخ بخودم بزنم و هی سیگار بکشم و اون شانزهلیزه رو با یاد تو برم و برگردم. برم و برگردم. برم و آره ... برمیگردم. این رو مطمئن هستم که برمیگردم. رستورانها و کافههای پاریس، معروف هستند. توی یه کافه میشینم و سفارش یه قهوه فرانسوی میدم. بوی قهوه و بوی بارون و بوی بربری و بوی عطر تن تو و بوی یاد تو و بوی یه دنیا فاصله. یه کولهپشتی پر از خاطره. آره میخواهم اینبار، تنهایی برم ولی یادت رو میذارم کنار همه کتابهام. چیز زیادی همراهم نیست. یادت رو میذارم کنار اون چکمههای بلندِ قهوهای رنگ که قرار بود با یه جین آبی رنگ ستش کنی، یه پارچه توری مشکی رنگ با یه روبان قرمز ... یادت هست؟!
شاید سفر کنم. شاید برم اروپا. شاید برم اونجا رو هم ببینم. یادته بهم گفتی من گاوم ... گاو. این روزها عمده آدمها خر هستند. کمتر کسی پیدا میشه که گاو باشه. نمیدونم چرا ولی اصلاً از اینکه گاو باشم ناراحت نیستم. آدم اگه میخواد گاو هم باشه یه گاو خوب و با معرفت باشه. خلاصه که نمردیم و آخر عمری گاو هم شدیم! دارم میرم موزه لوور رو ببینم. نمیدونم چرا حس میکنم این موزه لعنتی یه جورایی شده هووی من. انگاری شده شوهر ننهی من. میخواهم ببینم این لوور، چیش از من بهتره. خودت گفتی دیدنش مهمتر از دیدن منه. یادته میگفتی ما آدم بزرگها خیلی وقتها کارها رو خیلی سخت میکنیم. یه " دوست دارم " که دیگه اینهمه صغرا کبری چیدن نداره. آره، شاید برم سفر. شاید ... پس کجایی شازده کوچولو؟! بدون تو، توی این سرزمین لَم یزرع خیلی دلم تنگ شده.
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر میآرد
پس به سمت گل تنهایی میپیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین میمانی
و ترا ترسی شفاف فرا میگیرد
در صمیمیت سیال فضا، خشخشی میشنوی
کودکی میبینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او میپرسی
خانه دوست کجاست

* منبع عکس
هنر دیدن آن چیزهایی است که دیگران نمیبینند و سپس بیان آنهاست به شکلی که دیگران هم ببینند. این نوشتهایه که چند روز پیش نمیدونم توی کدوم یکی از کتابهایی بود که میخوندم، ازش خوشم اومد و نوشتم گذاشتم زیر شیشه میزم تا نمیدونم کی و کجا ازش استفاده کنم ... هنر دیدن آن چیزهایی است که دیگران نمیبینند و سپس بیان آنهاست به شکلی که دیگران هم ببینند. جمله قشنگ و جالبیه. بعضی وقتها یه نوشته کوتاه، کلی حرف و حدیث توشه. منهم آخر عمری انیشتن شدم و گیر دادم به جملههای اینچنینی. SMSهای این تیپی هم که برام میاد از خوندنش خیلی لذت میبرم. " هشت کتاب " سهراب سپهری هم توی کشوی میزمه. میدونم اینجا نیومدین که شعر بخونید و شاهد برملا شدن احساسات ورقمبیده من باشید ولی خب از شعرهای سهراب خوشم میاد. راستش چیز زیادی هم سرم نمیشه و خیلی جاها شعرها و معنا و مفهومش برام عجیب غریبه ولی حس قشنگی داره. بعضی وقتها کتاب رو ورقی میزنم و یه کمی روحم رو سبک میکنم. امروز بدون اینکه بفهمم معنی این شعر چیه ازش خوشم اومد:
از خانه بدر، از کوچه برون، تنهایی ما سوی خدا میرفت
در جاده، درختان سبز، گلها وا، شیطان نگران: اندیشه رها میرفت
خار آمد و بیابان و سراب
کوه آمد و خواب
آواز پری، مرغی به هوا میرفت
نی، همزاد گیاهی بود، از پیش گیاه میرفت
شب میشد و روز
جایی شیطان نگران، تنهایی ما میرفت
دیروز همش با تو بودم. بیمقدمه نبود. نه دیروز که این روزها همش با تو هستم. از صبح تا شب. از شب تا صبح ... عزیزم دیروز جات خالی بود، اندازه یه دنیا. اندیشه رها میرفت. شاید، تنهایی ما سوی خدا میرفت.